رشد و یادگیری در دوران کرونا
وقتی کرونا اومد و همهچیز بهم ریخت، یه حس عجیبی داشتم. یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دنیای امن و آرامی که همیشه میشناختم، به ناگاه تغییر کرده بود. ویروسی که همهچیز رو تحت تأثیر قرار داده بود و من نمیخواستم بچههام در معرض خطر باشن. نگرانیهام مثل موجی سنگین بود که به هر گوشه زندگیمون سرایت میکرد.
تو اون روزای سخت، تنها چیزی که برام مهم بود این بود که بچههام بدون ترس بخندن. هر شب که میخوابیدن، به چهرهشون نگاه میکردم و فقط دعا میکردم فردا هم بتونم همین آرامشو براشون نگه دارم.
همسرم گفت: «وقتی داری و حوصله هم داری، چرا خودت آموزش ندی بهشون؟» این جمله مثل یه جرقه توی ذهنم زده شد. اون لحظه تصمیم گرفتم از این فرصت استفاده کنم. با یک جستجوی کوتاه در اینترنت کتابهایی که فکر میکردم میتونن به بچهها کمک کنند رو پیدا کردم و از همون روز به آموزششون پرداختم.
آموزشمون بیشتر شبیه یه بازی شده بود. وسط خوندن عددها، مدادها رو به قطار تبدیل میکردیم یا برای یاد گرفتن شکلها، با تیکههای مقوا خونه میساختیم. یاد گرفتن و خندیدن، با هم قاطی شده بودن.
یادمه یک روز وقتی از کتاب یه مطلب رو به بچهها توضیح میدادم، همزمان با بازی با رنگها و اشکال، همه با هم به وجد اومدیم و از خنده و شادی پر شدیم. همهمون، از کوچکترین لحظهها لذت میبردیم و به همدیگه یاد میدادیم که چطور میتونیم از این زمانهای متفاوت، بهترین استفاده رو ببریم. هر بار که یک صفحه جدید از کتاب رو با بچهها بررسی میکردم، دوستم مریم دایرکت میداد و میگفت: «دختر من کلاس اولی هست، اینا رو بهشون یاد میدن؟» و من با افتخار جواب میدادم: «بله، این کتابها کاملاً مناسب هستن و من با بچهها کار میکنم.» همزمان هم مادر بودم و هم مربی.
وقتی اوضاع کمی آروم شد و وضعیت کرونا ثابت شد، تصمیم گرفتم بچهها رو تو مهد قرآن ثبتنام کنم. میخواستم بچهها حضور در کلاسهای حضوری رو تجربه کنن تا نظم و ترتیب رو یاد بگیرن و برقراری ارتباط اجتماعی رو تمرین کنن. برخلاف چیزهایی که قبلاً در مورد مهد قرآن شنیده بودم، کلاسها فوقالعاده بودن؛ پر از شادی و انرژی، و بچهها با علاقه قرآن رو یاد گرفتن.
وقتی دخترم اولین بار سورهاش رو از رو خوند، صدای لرزون و آرومش توی خونه پیچید. ناخودآگاه اشکام ریخت. اون لحظه انگار دنیا وایساده بود؛ فقط صدای بچهم و لبخندم مونده بود.
شاید بچهها قرآن رو یاد گرفتن، ولی من هم یه چیز مهم یاد گرفتم؛ اینکه گاهی مادر بودن یعنی معلم بودن، همکلاسی بودن، و حتی گاهی فقط ساکت نشستن و تماشا کردنِ رشدِ بچههات.
حالا که به عقب نگاه میکنم، میبینم اون روزای ترسناک، تبدیل شدن به پررنگترین فصلِ مادر بودنم. فصلی که با دستخط بچههام، با صدای خوندنشون، و با خندههای ساده توی خونهمون نوشته شد.
چهارشنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۰