نیلوفر ِ کویر

صبح زود بود که صدای گنجشک‌ها از لابلای بته‌های گل یاس خواب رو از سرم پروند. روی ایوون خونه مامان، توی پشه‌بند دراز کشیده بودم؛ هم برای اینکه از گزند حشرات کویر در امان باشم، هم برای حسِ خنکای شبانه. چشم‌هامو که باز کردم، اولین پرتوهای خورشید، نرم و آرام، از لابه‌لای توری پشه‌بند رد شدند و ایوون رو غرق در رنگ طلایی کردند. هوا هنوز خنک بود، نسیم ملایمی می‌وزید و انگار کویر، با همه خشکی و سختیش، داشت نفس تازه‌ای می‌کشید.

صدای آب از باغچه می‌اومد. مامان شیر آب رو باز کرده بود و قطره‌های آب، مثل یک لالایی آرام، خاک تشنه باغچه رو نوازش می‌کردند. اون صدای یکنواخت، تو سکوت کویر، مثل آهنگی بود که هم دل خاک رو تازه می‌کرد و هم دل آدمو آروم. انگار این خاک، با هر قطره آب، قصه‌ای از زندگی دوباره رو زمزمه می‌کرد.

نگاهم که به باغچه افتاد، گل نیلوفری رو دیدم که از ساقه خشک‌شده‌ی خرما که مامان کنار باغچه تو خاک فرو کرده بود، آرام‌آرام سر به آسمان کشیده بود. برگ‌هاش نرم و لطیف بودن، مثل ابریشم که نسیم صبحگاهی رو به آغوش کشیده باشه. شکوفه‌های آبی‌رنگش به چوب تکیه داده بودن و با کمک نخی که به پشت‌بام وصل شده بود، تا بالاترین نقطه قد کشیده بودن. تو دل این کویر بی‌رحم، نیلوفر داشت با خورشید حرف می‌زد. انگار که داشت می‌گفت: "زندگی یعنی همین؛ تو سخت‌ترین شرایط باید شکوفا بشی و زیبایی رو نشون بدی.

همون‌طور که تو پشه‌بند دراز کشیده بودم، غرق تماشای این لحظه‌ها شدم. گوشی رو برداشتم و این منظره رو ثبت کردم؛ اما این تصویر فقط یک عکس نبود، یه پیام بود. پیامی از زندگی، از امید، از شجاعت. خونه مامان، با اون ایوون ساده و باغچه کوچیکش، همیشه برام نماد زندگی بوده. جایی که حتی کویر هم نمی‌تونه جلوی شکفتن و زیبا شدن رو بگیره


#یادداشتهای_مامان_دوقلوها


@mammytwinss

حوضی که باغچه شد

🖕🖕🖕🖕🖕🖕

این همون حوض خونه‌ی کودکی‌هامه. یه حوض ساده، اما پر از زندگی، پر از خاطره. انگار همیشه صدای خنده‌هامون از آبش می‌جوشید. یادمه وقتی توش آب‌بازی می‌کردم، دنیا برام خلاصه می‌شد تو همون شرشر آب و خنکای بی‌نظیرش. تابستونا هندونه‌ها رو می‌ذاشتیم تو آبش، یه عالمه صبر می‌کردیم تا خنک بشن، بعد با هیجان می‌خوردیم. هر قاچ هندونه مزه‌ی ناب یه تابستون بی‌خیال رو می‌دادحوض درست روبه‌روی ایوان بود. همون ایوونی که سایه‌اش همیشه روی آب می‌افتاد. مامان گاهی پودرهای رنگی می‌ریخت تو آب، و دیگه همه چیز شبیه قصه‌ها می‌شد. گنجشک‌ها عاشق اون حوض بودن. دورش می‌چرخیدن، شاد و سبکبال می‌پریدن، آروم می‌نشستن و از آبش می‌خوردن. اون لحظه‌ها پر از معصومیت بودن یه جور شادی بی‌دلیل که تو نگاه گنجشک‌ها هم می‌دیدم. انگار همه‌ی دنیا توی همون حوض خلاصه شده بود.یه روز تصمیم گرفتیم باغچه‌ش کنیم. شاید می‌خواستیم چیزی جدید بسازیم، اما آخرش حوض رو جمع کردیم. زمینش صاف شد، حیاط بازتر و بزرگ‌تر شد، اما انگار چیزی کم شد.حالا اون حوض دیگه نیست، اما خاطراتش هنوز تو گوشه‌گوشه‌ی حیاط نفس می‌کشه. گاهی که چشمم به اون قسمت حیاط می‌افته، صدای شرشر آبش رو می‌شنوم، انگار هنوز زنده‌ست. یادم میاد چطور توش می‌پریدم ، چطور از ته دل می‌خندیدم. این حوض برای من فقط یه جای آب نبود؛ یه تکه از بهشت کودکی‌هام بود که هیچ‌وقت از قلبم بیرون نمی‌ره.این تنها عکسیه که از اون روزگار مونده، با همون ختمی قرمز که انگار رازهای قدیمی رو هنوز تو دلش نگه داشته.