داشتم توی کمد جعبهابزار بابایشان دنبال چیزی میگشتم که ناگهان چشمم به چند شیشه کوچک افتاد؛ انگار منتظر من بودند، منتظر لمس، نگاه و یادآوری لحظههایی که هر قطرهشان با عشق ریخته شده بود.
اگر چند سال پیش بهشان برمیخوردم، شاید راحت میانداختمشان دور، اما حالا نمیتوانستم دل بکنم. اینها دیگر شیشه نبودند؛ تکههایی از قصه مادری من بودند، هر یک با قطرهای عشق، رگهای دلتنگی و صدای آرام شبهایی که بیصدا کنارشان بودم.
از همان روزهای اول، قطره آهن بخشی از زندگیشان شد؛ کوچک اما پرقدرت، که نه تنها کمبودشان را جبران میکرد، بلکه دندانهای کوچکشان را سالم و لبخندشان را بینقص نگه میداشت. قبل از اولین بار استفاده از هر قطره یا دارویی که باید به دوقلوها میدادم، خودم طعمش را میچشیدم تا مطمئن شوم خوشایند است و اذیتشان نمیکند؛ برخلاف بسیاری از داروها، واقعاً خوشمزه بود.
دوستان میگفتند آهن دندانها را خراب میکند و حق داشتند؛ برخی قطرهها واقعاً باعث تغییر رنگ میشدند. اما با تحقیق، مشورت با پزشک و انتخاب درست برند و روش مصرف، تفاوت بزرگی ایجاد شد. دندانهای کوچکشان سالم ماندند، و این برای من همه چیز بود.
این برند(سیدرال) گرانتر بود، اما مهم نبود؛ مهم لبخند و سلامتی دوقلوها بود و اینکه هر قطره با خیال راحت و عشق ریخته شود. گاهی خودشان سراغش میرفتند، چشمهایشان پر از اعتماد و کنجکاوی میشد.
سختترین روزها، همان روزهای آخر قبل از دو سالگیشان بود؛ تقریباً دو هفتهای بود که قطرهها کمیاب شده بودند و هر چه گشتم پیدا نکردم. دلشوره داشتم، اما دکتر گفت: «اشکالی ندارد، نزدیک دو سالگی هستند و چون دو سال را مرتب استفاده کردهای، دیگر لازم نیست نگران باشی.»
نفس راحتی کشیدم، اما قلبم هنوز با آن شیشههای کوچک گره خورده بود؛ هنوز حس تعلق به خاطرات و قطرههایی که هر کدام با عشق ریخته شده بود را داشتم.
برای پسرم با خودکار آبی و برای دخترم با خودکار قرمز روی شیشهها مینوشتم تا قاطی نشوند. دستخط خودم، عجولانه اما پر از عشق، هنوز جلوی چشمم است؛ جزئیات کوچک، اما پر از حس مادری و لحظههایی که هیچگاه تکرار نمیشوند.
هر بار که آن شیشهها را نگاه میکنم، انگار صدای خنده و نفسهای کوچک دوقلوها را میشنوم؛ صدای زندگیای که با هر قطره همراهش بودم.
آنها هنوز در کمد خاک گرفتهاند، اما برای من خالی نیستند؛ هر کدام تکهای از قصه مادری مناند، قصهای از عشق، دلتنگی، مراقبت و صبر بیپایان.
مامان بودن یعنی دلتنگی برای چیزهایی که روزی عادی میپنداشتی، اما وقتی نگاهشان میکنی، میبینی هر لحظهی آن معجزهای کوچک بوده است؛ و شاید همین است راز سادهی مادری؛ عشقی که هیچگاه پایان نمییابد.