در کنار برف و سرمای زمستان؛ لحظاتی از عشق و نگرانی مادرانه

عزیزای دلم

امروز کاری داشتیم که مقصدش نزدیک خونه بود، کمتر از ده دقیقه فاصله.

گفتم پیاده بیایم تا هوای سرد و برفی زمستونی رو از نزدیک حس کنید.

برف‌ها داره کم‌کم آب می‌شه، ولی هنوز هم با هر نفسی که می‌کشیم، سرما توی تنمون نفوذ می‌کنه.

انگار زمستون خودش رو به تمام وجودمون می‌چسبونه.

قربون شما دو تا

وقتی کنار هم هستید، دیدنتون دلم رو پر از شادی می‌کنه، مثل دیدن دو گنجشک کوچیک که با هم بازی می‌کنن.

دیدن دست‌های شما که محکم به هم چسبیده، همیشه یه حس عجیب توی دلم ایجاد می‌کنه.

امیدوارم همیشه همین‌طور کنار هم بمونید و هیچ وقت تنها حس نکنید.

هیچ چیز توی این دنیا مثل مراقبت و عشق خانواده ارزشمند نیست.

پس همیشه پناه همدیگه باشید و مواظب هم باشید.

شما همه دنیای من هستید.

پسرک بازیگوش من!

وقتی توی برف‌ها می‌دویدی و نزدیک بود زمین بخوری، قلبم تند تند می‌زد.

هر لحظه نگران بودم که نلغزی یا زخمی بشی.

حتی وقتی سعی می‌کردم بهت بگم "نکن عزیزم"، می‌دیدم که چهقدر کوچکترین لحظه‌ها می‌تونن دل مادری رو نگران کنن.

دیدن تو که با هیجان می‌دویدی، قلبم از نگرانی تند می‌زد و هر لحظه نگران زمین خوردنت بودم.

خواهرت که همیشه محتاطه و نگران، همش به فکر توست.

تو همیشه پر از انرژی و بازیگوشی هستی و دیدن شادت دل مرا گرم می‌کند.

من همیشه پشتت هستم.

حتی وقتی زمین زیر پاهایت لغزنده است، دستت را می‌گیرم و هیچ وقت تنها نمی‌گذاری.

وقتی دنیا سخت می‌شود، من باهاتم و می‌خوام بدونی هیچ چیزی توی این دنیا مهم‌تر از این محبت و مراقبت من نیست.

برشی از زمستان 1403

#یادداشتهای_مامان_دوقلوها

نقاشی‌های دخترم، پیام‌های بی‌کلام هنر

نقاشی‌ها هم حرف می‌زنند... بعضی وقت‌ها بیشتر از کلمات 🎨
کنار بخاری نشسته بودم. پسرم غرق در تکالیفش بود. 📚 صدای گزارشگر فوتبال از تلویزیون بلند می‌شد و همسرم با خنده‌هایی از ته دل، از بازی تیمش خوشحال بود. ⚽️😂

یه لحظه چشمم به اتاق دخترم افتاد. 👧🏼💭 توی دنیای خودش بود. آرام و متمرکز، مداد رنگی‌هاش رو می‌چرخوند و کاغذ سفید رو پر از رنگ می‌کرد. 🌈 انگار هر خط و رنگ یه چیزی برای گفتن داشت. 🎨

همسرم صدام زد گفت: بیا ببین دخترت چی کشیده! 👀

رفتم و نگاه کردم. نقاشی ساده‌ای بود، اما پر از معنی. دخترکم با همون مداد رنگی‌هاش، خواسته‌اش رو گفته بود: یه دستکش مخصوص برف‌بازی. 🧤❄️ دستکشی که توی خطوط نقاشیش، بیشتر از هر توضیحی بود.

لبخند زدم. پر از ذوق و تحسین. ❤️ چطور بچه‌ها اینطور می‌تونن خواسته‌هاشون رو بگن، حتی بدون یک کلمه؟ با هنرشون، با خلاقیت‌شون، با دنیای کوچیک و بی‌آلایش‌شون. 🌟

بهش گفتم: چه دستکشی می‌خوای دخترکم؟ قول میدم بهترینشو برات پیدا کنم، مخصوص برف‌بازی.🧤❄️

اون شب فهمیدم باید بیشتر به نقاشی‌هاش نگاه کنم. 👀 چون نقاشی‌ها هم حرف می‌زنند، حرف‌هایی که گاهی از هزار تا کلمه قشنگ‌تره. 💌 شاید هر خط و رنگ یه دنیا احساس باشه که فقط باید بلد باشی بهش گوش بدی. 💫

و من... یاد گرفتم که به دنیای دخترکم بیشتر نگاه کنم. 🌸

تصمیمات بزرگ بچه‌ها، نگرانی‌های کوچک مامان‌ها

داستان از اونجا شروع شد که معلم نیما ازشون خواسته بود درباره شغل آینده‌شون تحقیق کنن.
منم گفتم: «جیگر مامان، تو آینده دوست داری چیکاره بشی؟»

نیما خیلی جدی گفت: «آتش‌نشان!» 🚒
همین موقع نرگس که داشت تلویزیون می‌دید، با چشمای گرد و اخم پررنگ برگشت و گفت:
«آتش‌نشان؟! نه بابا! خیلی خطرناکه! مامان تا اون موقع دیگه بیچاره می‌شه! جوش می‌زنه، فشارش می‌ره بالا، سکته می‌کنه، می‌افته رو دستمون! یه کار دیگه انتخاب کن!» 😅

نیما گفت: «باشه، پلیس می‌شم!» 🚓
نرگس با دست به پیشونی‌اش زد و گفت: «آخه، اونم که ریسکه! مامان با این همه نگرانی، شبا خوابش نمی‌بره!» 😬
نیما گفت: «خلبان چی؟» ✈️
نرگس با وحشت گفت: «نههههه! اون دیگه کلاً دیوونه‌گیه! تو حتی نمی‌تونی پرچم مدرسه رو بذاری روی دکل، چطور می‌خوای توی آسمون پرواز کنی؟!» 😱

آخر سر نیما که دیگه کلافه شده بود، گفت:
«مامان، به خانم بگو میخوام نونوا بشم، ولی هیچ‌کی نباید بدونه… تو دلم فقط یه چیزه، من فوتبالیستم!» ⚽👨‍🍳

از دست بچه‌ها مونده بودم بخندم یا حرص بخورم! نیما دنبال نجات دادن بود، نرگس دنبال این بود که مامان سکته نکنه!
دخترها از بچگی دلسوزن، واقعاً💕

نشانه های حضور تو.... امام رضا جانم

💚 ای امام رضا جانم 💚

چقدر بی‌صدا و آرام دستم را گرفتی، درست وقتی که هیچ‌کس نبود و دلم از تنهایی می‌سوخت.
آمدند… نه برای جلب توجه، نه برای شنیدن حرفی؛ فقط بودند. و همین بودن‌شان، نوری شد در دل تاریک دل‌تنگی‌ها.
آدم‌هایی که حتی اسم‌شان را نمی‌دانستم، بی‌دعوت آمدند و جوری کنارم ایستادند که انگار همیشه بخشی از زندگی‌ام بوده‌اند.
بعضی‌ها فقط با یک لبخند، انگار خستگی‌ات را می‌فهمند. بعضی نگاه‌ها، بی‌آنکه کلمه‌ای بگویند، قوتت می‌شوند.
همین آدم‌های ساده و بی‌نام، با دل‌گرمی‌شان از طوفان‌ها عبورم دادند.
از جایی که فکرش را نمی‌کردم، راهی باز شد؛ مثل نوری که آرام از پنجره می‌تابد و بی‌هیچ سروصدایی، اتاقت را پر از امید می‌کند.
خودت بودی که آن دست‌های مهربان و چهره‌های ناآشنا را سر راهم قرار دادی تا نگذارند در میان دردها گم شوم.
ای امام مهربانم… نمی‌دانم چطور باید این همه لطف و محبت را جبران کنم.
می‌دانم آن لحظه‌هایی که از خستگی و ناامیدی به ته خط رسیده بودم، همین آدم‌ها نشانه‌هایی از حضورت بودند.
از تو می‌خواهم که خودت دست‌شان را بگیری، آرامشی عمیق به دل‌شان بدهی و در زندگی‌شان نور و برکت جاری کنی.
دلگرمم… حتی وقتی از همه جا رانده شده‌ام، باز هم تو را نزدیک‌تر از هر کسی احساس می‌کنم.
تو همیشه به دلم نزدیک بوده‌ای، حتی وقتی خودم فراموشت کرده‌ام.
شاید نشانه‌های حضورت همین آدم‌هایی باشند که بی‌نام‌ونشان، اما پر از عشق، وارد زندگی‌ام شدند.
ممنونم که بودی، حتی در آن روزهایی که فکر می‌کردم هیچ چیز دیگر باقی نمانده.
ممنونم برای فرشته‌هایی که شاید فرستاده بودی تا یادم بیفتد هنوز می‌شود زندگی را از نو معنا کرد.
۲۰ آذر ۱۴۰۳

شیطنت کودکانه، سوسک پلاستیکی در لباسشویی

داشتم لباس‌ها را از ماشین درمی‌آوردم که ناگهان یک چیز عجیب و غریب افتاد توی دستم. قلبم برای یک لحظه ایستاد! گفتم: «یا خدا، نکنه واقعیه؟»

اما وقتی خوب نگاه کردم، نفس راحتی کشیدم. از همان اول فهمیدم کار کیست! غیر از پسرک خلاق خانه، چه کسی می‌تواند چنین ایده‌ای داشته باشد؟

قشنگ می‌توانم تصور کنم که با چه ذوقی این را وسط لباس‌ها گذاشته و با خودش گفته: «مامان الان یک جیغ بنفش می‌کشه، چه خنده‌ای داره!»

اولش شوکه شدم، بعد یک خنده همراه با ترس کردم. با خودم گفتم: «این بچه چرا هر لحظه چیزهای معمولی را تبدیل به یک فیلم ترسناک می‌کند؟»

همین می‌شود وقتی آدم خلاق باشد! حتی در کارهای ساده، قصه‌ای خلق می‌کند که همیشه یادت می‌ماند. فقط امیدوارم دفعه بعد، شیطنت هاش کمی هیجان تر باشد.


پنجشنبه، ۸ آذر ۱۴۰۳


#یادداشتهای_مامان_دوقلوا

باران در حرم امام رضا

هر بار که فیلمی از حرم امام رضا (ع) در باران می‌دیدم، دلم می‌خواست همان لحظه آنجا باشم؛ زیر آسمان نمناک، کنار صدای قدم‌ها و دعاها.

امشب، بالاخره آن آرزو شدنی شد.

چند قدم مانده به بازرسی، باران آرام شروع شد. قدم‌هایم بی‌اختیار کند شد؛ انگار می‌خواستم مسیر تا گنبد طولانی‌تر شود، تا زود نرسم، تا بیشتر بمانم.

وقتی به صحن رسیدم، قطره‌های باران روی صورتم سر می‌خورد و نور گنبد در دل شب می‌لرزید. هر قطره باران مثل لحظه‌ای جاودان می‌درخشید.

همه‌جا پر از صدا بود، اما در دلم سکوتی افتاده بود که هیچ جای دیگری نمی‌شود پیدایش کرد.

ایستادم و سرم را بالا گرفتم. باران و اشک قاطی شده بودند و دعاها فقط در دلم می‌چرخیدند، بی‌آنکه زبانم بخواهد آنها را بیان کند. حس می‌کردم هر قطره، جوابی است از جایی دور.

به آرامی حس کردم بار سنگینی که روی شانه‌هایم بود، سبک می‌شود، بی‌آنکه کسی را ببینم. احساس می‌کردم سبک شده‌ام.

در دل گفتم

«امام رضا جان، یه نیم‌نگاهت خیلی از گره‌های زندگی ما رو باز می‌کنه… و یه نیم‌نگاه هم به زندگی همه‌مون بنداز.»