دشت مزرا
اینجا دشت مزرعه است؛ یه دنیای بیدغدغه، با بوی علف تازه و صدای پرندههایی که انگار با باد بازی میکنن.
امروز با مامان اومدیم یونجه بچینیم. پسر کوچولوم وقتی دید مامان مشغوله، چشماش مثل دو ستاره درخشید و دستای کوچیکش رو باز کرد؛ میخواست مثل مامان یونجه درو کنه.
گاهی فکر میکنم خوشبختی همین لحظههای ساده است؛ لحظههایی که تو قلبمون حک میشن.
یاد بچگیهام میافتم. همینجا با مادربزرگِ خدابیامرز میاومدم. هر بار دستم رو میبریدم، مادربزرگ چند شاخه یونجه میپیچید روی زخمم.
روزای سادهای بودن؛ عطر خاک، خندههای کودکانه و آغوش مهربونی که هنوز تو خاطرههام نفس میکشه.
حالا پسرم همون حس و حال رو تجربه میکنه. زنبیل کوچیکش پر از یونجههایی شده که با دستای ظریفش چیده. میخنده و میدوه.
اون طرفتر، دختر کوچولوم کنار استخر نشسته. با نونهایی که آورده، به ماهیها غذا میده. ذوق و خندههاش وقتی ماهیها نزدیک میشن، من رو هم سر ذوق میاره.
#یادداشتهای_مامان_دوقلوها