دشت مزرا

اینجا دشت مزرعه است؛ یه دنیای بی‌دغدغه، با بوی علف تازه و صدای پرنده‌هایی که انگار با باد بازی می‌کنن.

امروز با مامان اومدیم یونجه بچینیم. پسر کوچولوم وقتی دید مامان مشغوله، چشماش مثل دو ستاره درخشید و دستای کوچیکش رو باز کرد؛ می‌خواست مثل مامان یونجه درو کنه.

گاهی فکر می‌کنم خوشبختی همین لحظه‌های ساده است؛ لحظه‌هایی که تو قلبمون حک می‌شن.

یاد بچگی‌هام می‌افتم. همین‌جا با مادربزرگِ خدابیامرز می‌اومدم. هر بار دستم رو می‌بریدم، مادربزرگ چند شاخه یونجه می‌پیچید روی زخمم.

روزای ساده‌ای بودن؛ عطر خاک، خنده‌های کودکانه و آغوش مهربونی که هنوز تو خاطره‌هام نفس می‌کشه.

حالا پسرم همون حس و حال رو تجربه می‌کنه. زنبیل کوچیکش پر از یونجه‌هایی شده که با دستای ظریفش چیده. می‌خنده و می‌دوه.

اون طرف‌تر، دختر کوچولوم کنار استخر نشسته. با نون‌هایی که آورده، به ماهی‌ها غذا می‌ده. ذوق و خنده‌هاش وقتی ماهی‌ها نزدیک می‌شن، من رو هم سر ذوق میاره.

#یادداشتهای_مامان_دوقلوها

بوی نان و ریحون

امروز مامان برای ناهار کشک و بادمجان درست کرده بود.

دلم برای طعم و بوی کشک و بادمجان‌های مامان تنگ شده بود، مخصوصاً وقتی نعنا داغ را روی آن می‌ریخت.

هر لقمه انگار دنیایی از خاطره را زنده می‌کرد.

وقتی کنار سفره نشستم، کنار خانواده‌ام بودم؛ امن‌ترین نقطه‌ی دنیا.

قبل از ناهار، سبدی برداشتم و به سمت باغچه رفتم.

ریحون‌های سبز و بنفش، باغچه را پر از رنگ و زندگی کرده بودند.

وقتی دستم را میان برگ‌ها حرکت دادم، لحظه‌ای ایستادم.

عطر ریحون مرا به گذشته برد؛ به روزهایی که زندگی در همین لحظات ساده خلاصه می‌شد.

صدای گنجشک‌ها از درخت یاس حیاط می‌آمد.

در سکوت آسمان می‌رقصید و همیشه یاد روزهای آرام و ساده را در ذهنم زنده می‌کرد.

این سبزی‌ها با دست‌های زحمتکش مامان پرورش یافته‌اند.

هر برگ زندگی دارد؛ حیاتی که در سبزی‌های بازار کمتر دیده می‌شود.

همسرم همیشه می‌گوید: «این‌ها تمیزند؛ فقط یک بار بشوریشان، تمیز تمیز می‌شوند. به ضدعفونی‌کننده نیاز نیست.» و راست می‌گوید.

کنار شیر آب، برگ‌ها را یکی‌یکی جدا می‌کنم.

🔸 وقتی بوی سبزی تازه در فضا می‌پیچد، انگار خستگی روز از تنم بیرون می‌رود.

دلتنگ این لحظه‌ها بودم؛ دلتنگ بوی خاک و ریحون، دلتنگ دست‌پخت مامان و لحظه‌های ساده‌ای که همیشه در قلبم زنده‌اند.

می‌دانم همیشه دلم برای همین روزها و همین حس‌ها تنگ خواهد شد.

۱۵ خرداد ۱۴۰۱

#یادداشتهای_مامان_دوقلوها

شن ها و ماسه های نرم کویر

وقتی این فیلم رو می‌بینم، یاد اون ذوق و شوقی می‌افتم که موقع بستن بار سفر داشتیم.
من با کلی وسواس وسایلمون رو آماده می‌کردم؛ مخصوصاً داروهایی که مطمئن نبودم اونجا پیدا بشن، تا خدایی نکرده هیچ مشکلی برامون پیش نیاد.

نرگس و نیمای عزیزم، شما عاشق این سفرها بودین، برای بازی توی اون شن‌های نرم و طلایی.
من هم همیشه با نگرانی می‌گفتم:
"بچه‌ها مراقب باشین! یه وقت جک‌وجونوری توش نباشه."
و بابات با خنده می‌گفت:
"ای بابا، ول کن! بذار بچه‌ها بازی کنن و کیفشونو ببرن."

ما هم چند دقیقه استراحت می‌کردیم و چای می‌نوشیدیم، تا شما حسابی بازی کنید.
بعد دوباره راه می‌افتادیم سمت خونه‌ی بچگی‌ها و عزیز.
عزیز، از قبل خونه رو خوب آب و جارو کرده بود.
هنوز نرسیده به در، بوی اسفند تازه دودکرده‌اش از سر کوچه بلند بود؛ انگار خودش با اون بو داشت خوشامد می‌گفت.
چای تازه‌دمش هم همیشه یه عطر و طعم جادویی داشت؛ همون چایی که انگار همه‌ی خستگی رو از تن آدم می‌برد.
هیچ چایی دیگه‌ای مثل اون نمی‌شد!

نرگس و نیمای عزیزم، این خاطرات همیشه توی قلب من زنده است؛ چون با شما معنای دیگه‌ای پیدا کرده بود.