نیما، پسر کوچولوی مهربانم،

وقتی با همان صدای نرم و کودکانه‌ات صدایم زدی و گفتی:

«مامان، چشات رو ببند و دستت رو بیار جلو»،

چیزی در دلم تکان خورد؛

نه از هیجان،

از حسی ناشناخته.

چشم‌هایم را بستم و دستم را جلو آوردم.

برگه‌ای در دستم نشست.

اول فکر کردم نقاشی است؛

خطی، رنگی،

چیزی شبیه خیال‌های کودکی.

اما وقتی چشم باز کردم،

کلمات بودند.

کلمات تو.

نشستم.

بی‌آن‌که بدانم چرا.

و همان‌جا، آرام، اشک‌هایم راه خودشان را پیدا کردند.

در دل فقط شکر کردم؛

نه برای نوشته،

برای تو.

تو هنوز به مدرسه نرفته‌ای،

اما با دست‌های کوچکت

چیزی را روی کاغذ آورده‌ای

که خیلی‌ها با سال‌ها نوشتن هم بلد نیستند:

احساسِ بی‌واسطه.

برای من، هیچ هدیه‌ای از این عزیزتر نیست.

این برگه را نگه می‌دارم؛

نه مثل یادگاری،

مثل لحظه‌ای که نمی‌خواهم تمام شود.

۱۵ آذر ۱۴۰۱