اولین تجربه مستقل شدن دخترم
اولین تجربه مستقل شدن دخترم…
(سینما اطلس، فیلم «بچه زرنگ»)
حس مادرانهام با تمام حساسیتهایش میگفت «نه»، اما میدانستم باید از جایی شروع کند. دلم میخواست او در منطقه امنش بماند، اما زندگی واقعی بیرون از آنجا آغاز میشود. ترس و دلهره تمام وجودم را پر کرده بود: «ماشینی که بچهها باهاش میرن سالم باشد»، «لاستیکش نترکه» و دهها نگرانی کوچک و بزرگ دیگر. با اصرار پدرش و برخلاف میل خودم، گفتم «باشه».
با خواندن آیتالکرسی بدرقهاش کردم و مثل همیشه بیست دقیقه زودتر رفتم دنبالش، قلبم پر از اضطراب بود.
مینیبوس اول رسید، اما دخترم داخل آن نبود. لحظهای دلم یک لرزش کوتاه کرد؛ همان حس ترس و نگرانی همیشگی مادرانه. صبر کردم و جلوی در مدرسه ایستادم. کمی بعد، مینیبوس دوم آمد. بچهها با هیجان به سمت در میآمدند و من به دخترم چشم دوخته بودم. خاطرات اولین اردوی خودم، که سالها پیش در دفتر خاطراتم نوشته بودم، جلوی چشمم آمد و لبخندی به لبم نشست.
نرگس شاد و شنگول به آغوشم پرید. با ذوق و هیجان شروع کرد به تعریف کردن اتفاقات اردو. نگاهش پر از شادی و کنجکاوی بود و با دیدن لبخند و شادیاش، نفس عمیقی کشیدم و دلم کمی آرام گرفت. آن لحظه فهمیدم که گاهی بزرگ شدن یعنی اجازه دادن به پرواز، حتی وقتی دل مادر میلرزد.
19 اسفند 1402