چراغ نفتی


هنوزم وقتی شهرستان برق میره، چراغ نفتی قدیمی توی خونه‌ی مامان، سر جاش روی طاقچه، منتظر روشن شدنه.
انگار مامان از سال‌ها پیش می‌دونه که برق یه روزی حتماً میره، واسه همین چراغ باید همیشه پرِ نفت و دمِ دست باشه.
به محض اینکه برق میره، سریع چراغ رو روشن می‌کنه، یه صدای خش‌خش میاد، یه جرقه، بعد نور زرد و گرمی آروم شروع به پخش شدن می‌کنه.
نورش به پای چراغ‌قوه‌های امروزی نمی‌رسه، ولی واسه من یه دنیا خاطره‌س.
اما بیشتر از همه، یادم میاد اون شب‌هایی که هنوز مشقام تموم نشده بود.
مامان کنارم می‌نشست، برام چای می‌ریخت، می‌گفت زودتر تمومش کن، چشات اذیت می‌شه ولی نمی‌دونست که من اون لحظه‌ها رو دوست داشتم، اون تاریکی و اون نور، اون حسِ خونه، اون حسِ مامان…

بین نوشتن‌ها، دستمو می‌ذاشتم جلوی چراغ، سایه‌ی دستم می‌افتاد رو دیوار. یهو حوصله‌م سر می‌رفت، شروع می‌کردم به درست کردن سایه‌های عجیب‌وغریب یه بار پرنده، یه بار گرگ، یه بارم یه چیزای بی‌معنی که خودم بهشون داستان می‌دادم. مامان هر بار می‌گفت بسه دیگه، مشقاتو بنویس ولی من دلم نمی‌اومد دست از سایه‌بازی بردارم. نور چراغ و اون سایه‌ها یه جوری خاص بودن، انگار خونه تو سکوتِ شب داشت باهام بازی می‌کرد.

حالا که کمتر برق میره، کمتر کسی چراغ نفتی روشن می‌کنه، ولی هنوزم وقتی میرم خونه‌ی مامان، اون چراغ گوشه‌ی طاقچه هست. پرِ نفت، آماده… انگار منتظره. شاید واسه یه شب تاریک، یه خاموشی، یه دلی که دوباره بشینه زیر نورش، مشق‌های ننوشته‌شو بنویسه… یا شاید فقط یه کم سایه‌بازی کنه.

باغ آلبالو

بهشت شاید همین جا باشد همین باغ آلبالوی مادرشوهرم که نسیم هر صبح گوشواره های سرخ درختانش را به رقص در می آورد بهشت شاید همین جا باشد لابلای عطر طعم چای آتشی که هیزم آتش آن را دست های مهربان پدر شوهرم از گوشه و کنار باغچه جمع کرده است بهشت همینجاست همین جا که با لبخند همسرم هزار باغ شکوفه درخاطره این باغ سرسبز چرخ میزند

2 تیر 1402