آخرین نرگس های باغ

مامان با نرگس‌هایی از باغمون اومده و خونه رو پر از بوی گل کرده. بوی گل‌ها من رو به روزهای خوب گذشته می‌بره. وقتی بوشون رو استشمام می‌کنم، خاطرات باغ و لحظات شیرینش دوباره برام زنده می‌شن. مامان می‌گه: «این آخرین نرگس‌ها هستن، ازشون لذت ببر.»

14 اسفند 1402

اولین انشای پسرم در زمستان برفی

امروز کلاس فارسی پسرم آنلاین بود. زمستان به خوبی خود را نشان داده بود و برف همه‌جا را پوشانده بود. در همین فضای آرام و زمستانی، خانم بهروز، معلم مهربان پسرم، از بچه‌ها خواست انشا بنویسند. موضوع ساده بود حس و حالشان درباره این دو روز برفی. تأکید کرده بود که حتماً از کلمه برف استفاده کنند و فقط پنج دقیقه فرصت داشتند. همچنین از خانواده‌ها خواسته بود که هیچ کمکی نکنند.

✍️این شد اولین انشای پسرم ✍️

همیشه با انشا مشکل داشتم. هر وقت قلم دستم می‌گرفتم، انگار ذهنم قفل می‌شد. کلمات قهر می‌کردند و نمی‌خواستند روی کاغذ بیایند. اغلب انشاهایم را دیگران می‌نوشتند. ای کاش معلم‌ها به ما می‌آموختند که نوشتن فقط پر کردن دفتر نیست، بلکه خلق دنیای درون آدم‌هاست. ای کاش می‌گفتند که هر انشا مثل رد پای آدم روی برف است؛ مخصوص خودش. یادمه دوستم فاطمه همیشه انشاهایش را با جمله‌ای عجیب شروع می‌کرد بنام وجودی که وجودم از وجود پروجودش به وجود آمده است. هر بار این جمله را می‌شنیدم، لبخند می‌زدم و می‌گفتم چقدر سخت اما حالا که به آن فکر می‌کنم، می‌بینم این جمله مثل برف نیست، ساده و سفید؛ عمیق و لایه‌لایه است. وقتی این انشا را خواندم، لبخندی روی صورتم نشست. چقدر این تمرین خانم بهروز اثرگذار بود. او نه تنها از بچه‌ها خواست که فکر کنند و بنویسند، بلکه به آن‌ها شجاعت داد تا احساساتشان را بیان کنند. برای من نوشتن همیشه دشوار بود، چون هیچ‌کس به من نیاموخت که چطور با کلمات دنیایم را بسازم. حالا من سعی می‌کنم در حد توانم به پسرم کمک کنم که بهتر بنویسد. نوشتن فقط یک مهارت نیست؛ نوشتن مثل برف است، چیزی که در سکوت و آرامش دنیای آدم را معنا می‌بخشد. امیدوارم روزی برسد که پسرم با کلماتش دنیایی بسازد که همه بتوانند زیبایی برف زندگی‌اش را ببینند.