عمل چشم
در یکی از روزهای فصل زیبای اردیبهشت مادرم عمل چشم کرده بود. هنوز درد روی صورتش مانده بود و خانه، بوی دارو میداد.
مادر همسرم برای عیادت آمد. کنار تخت نشست، حال مادرم را پرسید و بعد، بیهیچ توضیح اضافهای، با لحنی آرام گفت:
«حاجخانم، به آب هفتاد تا حمد بخون و بخور.»
از آن روز، هر بار که مادرم دارو میخورد، لیوان آب را با دو دست میگیرد، چشمانش را میبندد و با صدایی لرزان اما مطمئن، سوره حمد را زمزمه میکند. حرکتی کوچک، اما پر از آرامشی عمیق.
دوقلوهایم زود یاد گرفتند. هنوز حمد را درست نمیخوانند؛ کلمهها را جا میاندازند و آیهها را قاطی میکنند، اما جدیاند و با حواس جمع. روی کاغذهای خطخطی تا عدد هفتاد مینویسند، لیوان آب را برمیدارند، چند بار فوت میکنند، یک خط روی کاغذ میکشند و دوباره ادامه میدهند؛ دقتی که فقط از بچهها برمیآید.
من تماشا میکنم و لبخند میزنم.
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۱
#یادداشتهای_مامان_دوقلوها