امروز مامان برای ناهار کشک و بادمجان درست کرده بود.

دلم برای طعم و بوی کشک و بادمجان‌های مامان تنگ شده بود، مخصوصاً وقتی نعنا داغ را روی آن می‌ریخت.

هر لقمه انگار دنیایی از خاطره را زنده می‌کرد.

وقتی کنار سفره نشستم، کنار خانواده‌ام بودم؛ امن‌ترین نقطه‌ی دنیا.

قبل از ناهار، سبدی برداشتم و به سمت باغچه رفتم.

ریحون‌های سبز و بنفش، باغچه را پر از رنگ و زندگی کرده بودند.

وقتی دستم را میان برگ‌ها حرکت دادم، لحظه‌ای ایستادم.

عطر ریحون مرا به گذشته برد؛ به روزهایی که زندگی در همین لحظات ساده خلاصه می‌شد.

صدای گنجشک‌ها از درخت یاس حیاط می‌آمد.

در سکوت آسمان می‌رقصید و همیشه یاد روزهای آرام و ساده را در ذهنم زنده می‌کرد.

این سبزی‌ها با دست‌های زحمتکش مامان پرورش یافته‌اند.

هر برگ زندگی دارد؛ حیاتی که در سبزی‌های بازار کمتر دیده می‌شود.

همسرم همیشه می‌گوید: «این‌ها تمیزند؛ فقط یک بار بشوریشان، تمیز تمیز می‌شوند. به ضدعفونی‌کننده نیاز نیست.» و راست می‌گوید.

کنار شیر آب، برگ‌ها را یکی‌یکی جدا می‌کنم.

🔸 وقتی بوی سبزی تازه در فضا می‌پیچد، انگار خستگی روز از تنم بیرون می‌رود.

دلتنگ این لحظه‌ها بودم؛ دلتنگ بوی خاک و ریحون، دلتنگ دست‌پخت مامان و لحظه‌های ساده‌ای که همیشه در قلبم زنده‌اند.

می‌دانم همیشه دلم برای همین روزها و همین حس‌ها تنگ خواهد شد.

۱۵ خرداد ۱۴۰۱

#یادداشتهای_مامان_دوقلوها