گلدون نعنا
هیچوقت فکر نمیکردم یک گلدان نعنا بتواند اینقدر حس زندگی به من بدهد.
همیشه گل و گیاه داشتم، اما نعنا؟ هرگز به آن فکر نکرده بودم… تا آن روز که بویی آشنا و دلنشین به مشامم رسید.
از کنار یک گلفروشی رد میشدم که عطری خنک و تازه در هوا پیچید؛ بویی که انگار از دل خاطرات قدیمی میآمد. شبیه چای دمکردهی مامانبزرگ، شبیه صبحهای آرام کودکی. ناخودآگاه ایستادم. میان گلدانهای رنگارنگ، یک گلدان نعنا با برگهای سبز و سرحال بیش از همه نگاهم را گرفت.
آرام دستم را روی برگها کشیدم. عطر نعنا در فضا پخش شد؛ خنک، زنده، آشنا. انگار بیصدا گفت: «منو ببر خونه…»
بیدرنگ خریدمش. آوردمش خانه و گذاشتمش جایی که صبحها آفتاب میتابید و عصرها نسیمی ملایم از کنارش میگذشت. صبحها، وقتی چای دم میکردم، چند برگ از آن میچیدم، لای انگشتهایم میمالیدم و نفس عمیق میکشیدم. همان لحظه، خستگیهایم آرامآرام دود میشد و میرفت.
یادم میآید مامان هیچوقت نمیگذاشت در چیدن نعنا کمکش کنم. همیشه میگفت: «قلق داره… بلد نیستی، خشکش میکنی.» آن جمله سالها در ذهنم مانده بود و حالا با وسواس، حواسم به گلدان بود؛ مبادا خراب شود، مبادا از دست برود.
اما یک روز برگها شروع کردند به زرد شدن. کمکم خشک شدند و رفتند. گلدان خالی شد…
با اینهمه، بوی نعنا هنوز در ذهنم مانده است.
گاهی سادهترین چیزها، بیصدا و بیادعا، میشوند عمیقترین خاطرههای زندگی؛ خاطرههایی که نه دیده میشوند و نه لمس، اما تا همیشه با آدم میمانند.
۱۷ تیر ۱۴۰۱