دستم روی کشو موند.

بازش کنم؟ باز نکنم؟

آخرش... با دلتنگی، بازش کردم.

همه‌چیز همان‌طور که باید باشد...

مرتب، آشنا.

روسری‌های تاخورده، لباس‌هاش،

و آن تسبیح فیروزه‌ای که همیشه بین انگشتانش می‌چرخید،

وقتی زیر لب زمزمه می‌کرد:

«یا جوادالائمه، ادرکنی...»

یاد چله‌هاش افتادم؛

سه بار، هر بار چهل روز.

روزی چهل بار، با صدایی که فقط من می‌شنیدم،

با پایی که درد می‌کشید،

و دلی که صبرش مخصوص مادرهاست...

پاهایش خوب شد،

اما سختی‌ها دست از سرش برنداشتند.

و من؟

من ماندم با دلِ پر از دلتنگی،

بغضی بی‌اجازه

که نیمه‌شب‌ها از خواب می‌پراندم.

دوباره می‌روم سمت کشو...

لباس‌هایش را بغل می‌کنم،

بو می‌کشم...

انگار هنوز گرمای آغوشش

در تار و پود این پارچه‌ها مانده...

و همان‌جا، بی‌صدا، دوباره می‌گویم:

یا جوادالائمه، ادرکنی...

ای کاش...

کاش هیچ دختری،

بوی مادرش را از تا‌ی لباس‌ها نجوید...

کاش هیچ شونه‌ای،

بی‌جواب نمانَد از آغوشی که رفته...

کاش هیچ دستی،

برای نوازش، تنها به پارچه پناه نبرد...

لعنت به این دلتنگی...

لعنت به شب‌هایی

که صدای مادرم دیگر توی خونه نمی‌پیچید...

و آه،

از تقدیری که دست من نبود،

و حکمتی که هنوز نمی‌فهممش...