داستان از اونجا شروع شد که معلم نیما ازشون خواسته بود درباره شغل آینده‌شون تحقیق کنن.
منم گفتم: «جیگر مامان، تو آینده دوست داری چیکاره بشی؟»

نیما خیلی جدی گفت: «آتش‌نشان!» 🚒
همین موقع نرگس که داشت تلویزیون می‌دید، با چشمای گرد و اخم پررنگ برگشت و گفت:
«آتش‌نشان؟! نه بابا! خیلی خطرناکه! مامان تا اون موقع دیگه بیچاره می‌شه! جوش می‌زنه، فشارش می‌ره بالا، سکته می‌کنه، می‌افته رو دستمون! یه کار دیگه انتخاب کن!» 😅

نیما گفت: «باشه، پلیس می‌شم!» 🚓
نرگس با دست به پیشونی‌اش زد و گفت: «آخه، اونم که ریسکه! مامان با این همه نگرانی، شبا خوابش نمی‌بره!» 😬
نیما گفت: «خلبان چی؟» ✈️
نرگس با وحشت گفت: «نههههه! اون دیگه کلاً دیوونه‌گیه! تو حتی نمی‌تونی پرچم مدرسه رو بذاری روی دکل، چطور می‌خوای توی آسمون پرواز کنی؟!» 😱

آخر سر نیما که دیگه کلافه شده بود، گفت:
«مامان، به خانم بگو میخوام نونوا بشم، ولی هیچ‌کی نباید بدونه… تو دلم فقط یه چیزه، من فوتبالیستم!» ⚽👨‍🍳

از دست بچه‌ها مونده بودم بخندم یا حرص بخورم! نیما دنبال نجات دادن بود، نرگس دنبال این بود که مامان سکته نکنه!
دخترها از بچگی دلسوزن، واقعاً💕