عفونت گوش
۳۰ بهمن ۱۴۰۲
نمیدانم دقیقاً چه ساعتی بود که گوشیام زنگ خورد، اما صدای لرزان مامانم پشت خط پیچید و همه وجودم را پر کرد:
— «حالم خوب نیست… همهچی دور سرم میچرخه… به پروین زنگ بزن بیاد، در خونه بازه؟»
قلبم به شدت میتپید و دستهایم یخ کرده بود. با شتاب شماره پروین را گرفتم، اما گوشیاش خاموش بود. لحظهای ترس سراسر وجودم را گرفت و عرق سرد روی پیشانیام نشست. نفس عمیقی کشیدم و شماره دخترش را پیدا کردم. او با نگرانی گفت:
— «مامانم الان خونه نیست، سعی میکنم پیداش کنم.»
یادم افتاد به بتول… همسایه و دوست قدیمی مامان، کسی که حالا دیگر نیست. اگر بود، حتماً خودش را زودتر از همه میرساند، دست مامان را میگرفت و آرامش میداد. نبودنش یک جای خالی بزرگ در این اضطراب بود.
نمیتوانستم مامان را تنها بگذارم. به یکی از همسایههای قدیمی زنگ زدم. با مهربانی خودش را رساند. کمی بعد چند نفر دیگر هم آمدند، هر کدام با دلسوزی و دلنگرانی. یکی دستگاه فشار خون آورد. صدایش لرزید وقتی گفت:
— «۱۶ روی ۷.»
باورم نمیشد. مامان هیچوقت سابقه فشار خون نداشت و دارویی هم مصرف نمیکرد. دنیایم لحظهای تار شد و قلبم مثل کوبیدن یک طبل در سینهام صدا میداد. وسایلم را جمع میکردم، اما همسرم آرام گفت:
— «صبر کن… ببینیم دکتر چی میگه. الان حرکت کنیم، دوازده ساعت تو راهیم. اگر ضروری شد، راه میافتیم.»
دل من از قبل حرکت کرده بود. شماره راننده آژانس را گرفتم. وقتی گفت بهزودی میرسد، کمی آرام شدم. به خانم وهاب سپردم برای مامان نوبت دکتر بگیرد. یکی از آشنایان مهربان هم کنارش ماند و با هم مامان را به مطب بردند.
من اما در این سوی فاصله، نمیتوانستم از جایم تکان بخورم و چشم به صفحه گوشی دوخته بودم. هر ثانیه، ساعت نمیگذشت و دلم پر از انتظار بود.
بالاخره خبر رسید. دکتر فشار مامان را گرفت و گفت:
— «مشکل از فشار نیست. عفونت گوش داخلی باعث سرگیجه و بیتعادلی شده.»
انگار کوهی از روی سینهام برداشته شد و نفس راحتی کشیدم. دارو تجویز کردند، سرم وصل شد و آشنای مهربان اجازه نداد مامان همان شب تنها باشد؛ او را پیش خود نگه داشت تا آرام گیرد.
آن شب، در غربت و دوری، حس کردم بودن آدمهای مهربان چقدر آرامشبخش است. قلبم سبک شد و امیدم تازه شد.
خدا سلامتی، آرامش و برکت را به تکتک کسانی که در کنار مادرم بودند عطا کند و دلشان را همیشه شاد و آرام نگه دارد.