مادربزرگم وقتی قلیف بار می‌ذاشت، یه دنیای دیگه بود. دست‌های مهربونش زغال‌های داغ رو آروم روی در دیگ می‌ریخت، می‌گفت: باید از بالا و پایین یکنواخت بپزه. منم کنار دیگ، با صبری که هیچ‌وقت نداشتم، فقط بو می‌کشیدم و منتظر بودم.

اون وقتا که فر نبود، قلیف همین‌جوری، زیر زغال‌ها آروم می‌پخت، روش طلایی و برشته می‌شد، یه لایه نازک و ترد می‌گرفت ولی وسطش نرم و شیرین می‌موند. بوش توی حیاط می‌پیچید.
گاهی اگه خیلی بی‌تابی می‌کردم، یه تیکه کوچیک از کنارش برمی‌داشت و می‌داد دستم، می‌گفت: حالا ببین، دلش جا افتاده یا نه؟و من همیشه می‌گفتم: آره، از اولش هم جا افتاده بود!

اما اگه مهمون داشت، دیگ رو فقط برای قلیف بار نمی‌ذاشت. اون وقت نوبت برنج بود، با همون روش، با همون زغال‌هایی که آروم روی در دیگ می‌نشست. برنجش یه عطر دیگه داشت، بوی دودی، بوی زعفرون، بوی صبر و حوصله. می‌گفت: برنج که عجله‌ای دم بکشه، ته‌دیگش طلایی نمی‌شه. و چه ته‌دیگی! طلایی، روغنی، یه لقمه که ازش برمی‌داشتی، تا مدت‌ها مزه‌ش یادت می‌موند.

حالا که دیگه دستاش نیست، اما بوی زغال و قلیف که میاد، انگار یه تیکه از اون روزا زنده می‌شه. حالا هر وقت بوی زغال بلند می‌شه، انگار زمان برمی‌گرده… چشمامو می‌بندم و دوباره کنار دیگ، کنار مادربزرگ، منتظر قلیف می‌مونم.