نسیم خنک عصرگاهی میان درخت‌های باغ می‌پیچد، هوای تازه‌ای که حس آرامش و آزادی می‌دهد. صدای پرنده‌ها از لابه‌لای شاخه‌ها به گوش می‌رسد و بوی چای آتیشی که با دود ملایم هیزم قاطی شده، فضا را پر کرده است. اینجا، در این باغ که زمان انگار آرام‌تر می‌گذرد، همه‌چیز ساده است. هر جرعه چای که می‌نوشم، گرمایش در دستانم پخش می‌شود و همه‌ی دنیا انگار در همین لحظه متوقف می‌شود.

روی نیمکتی که پدربزرگ بچه‌ها با سیمان ساخته نشسته‌ام. سایه‌ی درخت توت سفید بالای سرم است، برگ‌هایش آرام تکان می‌خورند و توت‌های رسیده گاهی از درخت می‌افتند. گاهی یک نسیم ملایم از میان شاخه‌ها می‌گذرد و برگ‌ها را به هم می‌زند، همانطور که دل آدم آرام می‌شود. در این فضا، هیچ‌چیز عجله ندارد و همه‌چیز در کمال آرامش است.

دوقلوها در اطرافم می‌دوند، پر از شور و هیجان. گاهی به شاخه‌های درختان دست می‌زنند و با صدای خنده‌شان فضا پر می‌شود. با لبخند به آنها نگاه می‌کنم و می‌گویم: "حواستون باشه، شاخه‌ها نشکنه!" می‌دانم که این لحظات برایشان روزی خاطراتی شیرین خواهند شد.

چای را در استکان‌ها می‌ریزم. بخار ملایم آن در هوا به بالا می‌رود و رنگ طلایی چای زیر نور خورشید درخشان می‌شود. کنار هم می‌نشینیم و هر جرعه چای که می‌نوشیم، احساس می‌کنیم همه‌چیز در این لحظه کامل است. سکوت‌های کوتاه و لبخندهای آرام، به زیبایی فضای باغ را پر می‌کنند و این لحظات از هر چیزی برایمان ارزشمندتر می‌شود.

زندگی همین لحظات است؛ همین لحظات ساده، همین کنار هم بودن. گاهی لازم نیست چیزهای بزرگی بخواهیم، همین که در کنار خانواده باشیم و از آنچه که داریم لذت ببریم، خود زندگی است.