آخرین فیلم از مامان تو خونه خودش
مامان جان…
هیچوقت فکر نمیکردم یه روز، همین فیلم ساده، بشه تنها رد صدای تو.
یادم نمیره همون روز که دوقلوها با صدای شیرینشون گفتن:
«عزیزجون! ما هم میخوایم جارو درست کنیم!»
و تو، با نگاه مهربون و لبخند همیشگیت، گفتی: «باشه مادر… بیاین بریم باغ.»
هوا گرم بود، اما دل ما از حضور تو گرمتر بود.
تو برگهای خشک خرما را جدا میکردی، یکییکی با حوصله…
من گفتم: «مامان، اینا به درد نمیخوره.»
لبخند زدی و با آرامش گفتی: «برای بچهها خوبه، یاد میگیرن…»
بعد از برگشتن از باغ، همونجا کنار ایوون نشستی.
به دیوار تکیه دادی؛ دستهایت دیگر مثل قبل توان گذشته را نداشتند، اما با این حال شروع کردی به بافتن…
گاهی زیر لب میگفتی: «هوش و حواسم دیگه مثل قبل نیست…»
اما من میدانستم قلبت همهچی را حفظ کرده.
نیما کنار دستت نشست.
همینطور که تو جارو میبافتی، او هم یاد میگرفت.
نگات کردی و گفتی: «آفرین پسرم، چقدر زود یاد گرفتی!»
نگاهت روی سرامیکهای ترکخورده سر خورد و گفتی:
«مامان، وقتی مدرسه تعطیل شد، اینجا رو درست کنیم، باشه؟»
تو همیشه حواست به همهچی بود، حتی چیزایی که ما فکر میکردیم مهم نیست.
هیچکدوممون نمیدونستیم که این فیلم، آخرین رد مهربانی تو در خانه خواهد بود…
آخرین حرفهایت، آخرین خندههایت…
حالا همین فیلم، شده آخرین تکهی خانهمون که هنوز بوی تو رو میده…
تو رفتی… اما خیلی چیزها از تو هنوز اینجاست:
توی صدای بچهها وقتی میگن «عزیزجون»،
توی نگاه نیما وقتی جارو دستشه،
توی همون لبخندی که وسط فیلم هنوز مونده گوشهی قاب…
مامان جان…
یاد تو، حضور تو، همیشه با ماست.
هر بار فیلم را میبینم، دوباره تو را میبینم و نفس میکشم…