لحظه‌ای که شناسنامه‌ات را به متصدی ثبت‌احوال دادم، انگار بخشی از جانم را می‌کَندم.

دستم می‌لرزید... نمی‌توانستم آخرین نشانه‌ات را از خودم بگیرم.

سفت گرفته بودمش، مثل آن روزهای آخر که فقط نگاهت می‌کردم؛ بی‌صدا، پر از حسرت، انگار هیچ واژه‌ای دیگر کافی نبود.

انگار اگر بیشتر نگهش دارم، تو را نگه داشته‌ام.

متصدی، بی‌تفاوت، شناسنامه و کارت ملی‌ات را گرفت.

اشک‌ها خودشان راهشان را پیدا کردند. نه توانی مانده بود، نه اراده‌ای برای نگه داشتنشان.

همسرم آرام تنه‌ای زد به پهلویم، یعنی: «جمعش کن... این‌جا جای گریه نیست.»

اما چه فرقی می‌کرد؟ چه کسی می‌دانست که تو معنای دنیای من بودی؟

وقتی تکه‌ای از دلت جدا می‌شود، نگاه دیگران بی‌معنا می‌شود.

و آن دستگاه لعنتی... که تیک‌تیک کرد و مهر سردش را کوبید درست روی اسمت.

انگار چیزی در سینه‌ام ترک برداشت. هر صدا، ضربه‌ای بر دلم بود.

مهری که با بی‌رحمی تمام گفت: دیگر نیستی... واقعاً رفتی.

اردیبهشت را این‌گونه نمی‌خواستیم.

نه با اشک‌های بی‌امان، نه با دلتنگی‌ای که راهِ نفس را می‌بندد.

اردیبهشت را با خنده‌ات تصور کرده بودم، نه با این بغضی که تا عمقِ جان می‌سوزاند.

اما حالا... من ایستاده‌ام، در میان این شهرِ شلوغ و خالی.

آدم‌ها می‌گذرند، صداها بلندند، اما هیچ‌کدام به گوشم نمی‌رسد.

فقط سکوت مانده و جای خالیِ تو،

که هیچ‌کس، هیچ‌وقت پرش نمی‌کند.

تو رفتی... و من هنوز، هر روز، میانِ دلتنگی و خاطراتت نفس می‌کشم.

تو هنوز این‌جایی؛ در تپشِ قلبم، در اشک‌های نیمه‌شب،

در هوای خفه‌ی اردیبهشت.

و این دلتنگی...

تا همیشه خواهد ماند.