🌙 شب‌هایی که بچه‌ها بیشتر از ما می‌فهمند

شب آرامی بود…

تا وقتی یکی از دوقلوها شبکه‌ی خبر را انتخاب کرد.

تصاویری روی صفحه آمد که قرار نبود چشم کودکان ببیند؛ صداها، چهره‌ها و اضطرابی که از تلویزیون پخش می‌شد، سنگین‌تر از ذهن کوچک‌شان بود.

با ترس آمدند توی بغلم.

یکی‌شان با صدای لرزان پرسید:

— «مامان… جنگه؟ همه می‌میرن؟»

دلم شکست. نفس عمیقی کشیدم. نمی‌خواستم بیشتر بترسند. آرام گفتم:

— «نه مامان‌جون، این‌ها فقط بازیه… مثل بازی‌هایی که توی گوشی انجام می‌دی. این جنگ نیست، فیلمه.»

محکم‌تر بغلشان کردم.

پرسیدند:

— «راست می‌گی؟»

با لبخندی لرزان گفتم:

— «آره عزیزای دلم، خیالتون راحت باشه…»

پسرم که توی بغلم بود، نگاهم کرد و گفت:

— «مامان… می‌خوای ما نترسیم، درسته؟»

و بعد جمله‌ای گفت که اشکم را درآورد:

— «اشکال نداره… اگه یه روز اتفاقی بیفته، همه با هم می‌ریم پیش عزیز. اون‌جا هم مثل وقتی که عزیز پیش ما بود، خوش می‌گذره… اون‌جا دیگه ترس نیست.»

هیچ نگفتم.

فقط محکم‌تر بغل‌شان کردم.

انگار می‌خواستم با آغوشم، دیواری محکم بین آن‌ها و دنیا بسازم.

نور کمِ اتاق، نفس‌های آرام‌شان، گرمای تن‌شان…

بچه‌ها توی بغلم آرام خوابیدند.

و من همان‌جا، بی‌صدا، آیت‌الکرسی خواندم؛

برای بچه‌هایم،

برای همه‌ی بچه‌ها،

برای مردم کشورم…

تا خوابشان بی‌ترس باشد

و فردا، امن‌تر.

ما مادرها قوی‌ترین چهره‌ی دنیا را به خود می‌گیریم،

اما ته دل‌مان پر از زخم و اضطراب است.

هر شب با دلشوره می‌خوابیم؛

هر صدای مشکوک،

هر قطع و وصل اینترنت،

هر خبر…

هشداری تازه است.

بی‌خبری از عزیزان،

از فردا،

از خودمان…

کابوسی بی‌پایان.

خدا از باعث و بانیش نگذرد.

۲۶ خرداد ۱۴۰۴