باران در حرم امام رضا
هر بار که فیلمی از حرم امام رضا (ع) در باران میدیدم، دلم میخواست همان لحظه آنجا باشم؛ زیر آسمان نمناک، کنار صدای قدمها و دعاها.
امشب، بالاخره آن آرزو شدنی شد.
چند قدم مانده به بازرسی، باران آرام شروع شد. قدمهایم بیاختیار کند شد؛ انگار میخواستم مسیر تا گنبد طولانیتر شود، تا زود نرسم، تا بیشتر بمانم.
وقتی به صحن رسیدم، قطرههای باران روی صورتم سر میخورد و نور گنبد در دل شب میلرزید. هر قطره باران مثل لحظهای جاودان میدرخشید.
همهجا پر از صدا بود، اما در دلم سکوتی افتاده بود که هیچ جای دیگری نمیشود پیدایش کرد.
ایستادم و سرم را بالا گرفتم. باران و اشک قاطی شده بودند و دعاها فقط در دلم میچرخیدند، بیآنکه زبانم بخواهد آنها را بیان کند. حس میکردم هر قطره، جوابی است از جایی دور.
به آرامی حس کردم بار سنگینی که روی شانههایم بود، سبک میشود، بیآنکه کسی را ببینم. احساس میکردم سبک شدهام.
در دل گفتم
«امام رضا جان، یه نیمنگاهت خیلی از گرههای زندگی ما رو باز میکنه… و یه نیمنگاه هم به زندگی همهمون بنداز.»