آخرین تماس

شب بود. هوا کمی سرد بود، اما نه آن‌قدر که آزارم دهد. خیابان مثل همیشه شلوغ و پرهیاهو بود؛ نور چراغ‌ها در شیشه‌های خیس می‌لرزید و در ترافیک رنگارنگ گم می‌شد. آدم‌ها با عجله از کنارم می‌گذشتند و من، خسته و سرگشته، میان این همه صدا و حرکت، دنبال چیزی می‌گشتم که انگار فقط خودم می‌دانستم چقدر مهم است.

گوشی‌ام لرزید. اسمش روی صفحه افتاد؛ همان اسمی که همیشه مثل پناهگاه بود:
– «مامان: کجایی؟ زود برگرد، سرما نخوری.»

صدایش آرام بود؛ همان مهری که خانه را خانه می‌کرد. لبخندی روی لبم نشست. گفتم:
– «باشه مامان... فقط باید اینو پیدا کنم.»

چند دقیقه بعد، پیدایش کردم. نفس راحتی کشیدم؛ انگار بار سنگینی از روی شانه‌هایم کنار رفت. بی‌درنگ به او زنگ زدم:
– «مامان، پیداش کردم!»
صدای خنده‌اش در گوشی پیچید؛ گرمایی که حتی سرمای خیابان را شکست. پرسیدم:
– «مامان! چیز دیگه‌ای نمی‌خوای؟»
– «نه عزیزم… دوقلوها هم خوبن، دارن بازی می‌کنن.»

می‌توانستم لبخندش را ببینم؛ حتی از پشت فاصله‌ای که ما را از هم جدا کرده بود.

می‌خواستم زودتر برگردم، اما ترافیک، دیواری بی‌رحم میان ما بود. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم همان تماس کوتاه… آخرین تماس ما باشد.

هیچ‌کس نمی‌داند کدام سلام، آخرین سلام است. ما در شلوغی عجیب زندگی، میان رفت‌وآمدهای بی‌پایان، صداهایی را از دست می‌دهیم که روزی به سکوتی سنگین تبدیل می‌شوند.

حالا… ماه‌هاست که گوشی‌ام آرام است. گاهی به صفحه‌اش خیره می‌شوم، انگار منتظرم دوباره اسم «مامان» روی آن روشن شود… حتی اگر می‌دانم نمی‌شود.

خانه ساکت است. نه صدای او هست که بپرسد: «چای می‌خواستی؟» نه بوی قورمه‌سبزی‌اش، نه خنده‌های بی‌بهانه‌اش. دیوارها سردند. او بود که به این خانه جان می‌داد.

و من، در این سکوت بی‌انتها، هنوز گاهی بی‌اختیار گوشی را برمی‌دارم… شماره‌اش را می‌گیرم… و فقط به بوق ممتدی گوش می‌دهم که هیچ‌وقت، هیچ‌وقت به جواب نمی‌رسد.

۱۲ مرداد ۱۴۰۴