صبح زود است. روی ایوان دراز کشیده‌ام؛ هوا هنوز خنک است و خاک حیاط بوی شبنم گرفته.

گنجشک‌ها روی سیم برق غوغا کرده‌اند و صدای‌شان با سکوت خانه قاطی شده.

از آشپزخانه، قل‌قل آرام کتری می‌آید؛ همان صدایی که همیشه آغاز روزهای‌مان بود.

خانه همان است، حیاط هم همان…

فقط صدای مامان که از آشپزخانه می‌آمد، دیگر نیست. و انگار همین یک چیز کافی است تا همه‌چیز فرق کند.

امروز برای اولین بار باید استکان چایم را در خانه‌ای بدون مامان به دست بگیرم…

بابای بچه‌ها آرام از آشپزخانه بیرون می‌آید. سینی به دست دارد؛ چهار استکان چای کهربایی که بخارشان بالا می‌رود و بوی هل در هوا می‌پیچد. سینی را روی فرش ایوان می‌گذارد و می‌گوید:

«امروز من برات چای ریختم.»

لبخند می‌زنم، اما دلم جای دیگری پرسه می‌زند.

چشم‌هایم را می‌بندم؛ انگار دوباره صدای بسته شدن درِ کتری مامان را می‌شنوم. بوی گل‌های بنفش حیاط با عطر چای قاطی می‌شود.

گرمای استکان روی دستم، یاد دست‌های مامان را زنده می‌کند.

در ذهنم، او همان‌جاست؛ سینی‌اش پرتر است. پنج استکان باریک جلوش چیده: یکی برای من، یکی برای همسرم، دو تا برای دوقلوها و یکی برای خودش.

استکان من را آرام روی نعلبکی می‌گذارد و نگاهم می‌کند؛ همان نگاه مطمئن و آرامی که همیشه داشت.

چشم باز می‌کنم. مامان نیست،

اما گرمای آن لحظه هنوز در دلم مانده.

دست همسرم روی لبه‌ی سینی است؛ نگاهش پر از آرامش.

انگار مهربانی مامان هنوز راهی پیدا می‌کند تا خودش را به امروز برساند.

۱۵ مرداد ۱۴۰۴

#یادداشتهای_مامان_دوقلوها