مادرم... چند روزی‌ست همه‌چیز عوض شده. صدای کشور دیگر آرام نیست... انفجارها، خبرها، هراس. هیچ‌جا امن نیست ـ جز همین چهاردیواری خانه.

برای فرار از ترس و دلشوره‌ی جنگ، شروع کردم به تمیز کردن خانه. آرام و با وسواس، شاید به امید پیدا کردن ذره‌ای آرامش.

کمد را که مرتب می‌کردم، چشمم افتاد به همان ملافه‌ی رنگی... همان که برای تخت فیزیوتراپی خریده بودی. برای تخت یک ملافه‌ی شاد انتخاب کردی.

ملافه را بغل کردم، بوسیدم، و اشک‌هایم بی‌صدا ریخت. انگار برگشته بودم به همان روزهایی که کنارت می‌نشستم. نگاهت به سقف بود، اما لب‌هایت هنوز دعا می‌کردند. تو درد می‌کشیدی، ولی هیچ‌وقت شکایت نکردی. صدایت آرام‌تر می‌شد، نگاهت خسته‌تر، اما لبخندت هنوز پنهان در گوشه‌ی لب‌هایت بود.

وقتی دردها تمام شد، وقتی دیگر لازم نبود بگویی «خوبم» تا ما نترسیم... رفتی. آرام، سبک، بی‌صدا. درست همان وقت که می‌توانستی دوباره راه بروی، اما دیگر نخواستی بمانی.

حالا من مانده‌ام؛ با خانه‌ای تمیز، با یک ملافه‌ی جا مانده از تو.

مامان... این خانه پر است از ردِ دستانت روی هرچیزی که لمس کرده‌ای، اما خودت نیستی. آن شانه‌ی خاکستری، روسری سبزت، تسبیح فیروزه‌ای‌ات...

رفتی، هنوز با یاد تو آرام می‌شوم.

کاش بودی