امروز در باغ قدم می‌زدم و به یاد گذشته افتادم. مادرم پارسال هنوز با ما بود و حالا چند ماهی است که از میانمان رفته است.

چشمم به پیازهای نرگس افتاد که سبز شده و سر از خاک بیرون آورده بودند. هنوز گل نداده‌اند، اما نوید روزهای تازه را می‌دهند.

به یاد روزهایی افتادم که دیگر بازنمی‌گردند؛ روزهایی که تو اینجا بودی، مادر، و باغ با دستان مهربانت جان می‌گرفت. مادرم علاقه‌ای خاص به نرگس‌ها داشت. حالا که او نیست، زمین بی‌قرار است و باغ ساکت؛ نبودنش همه جا را پر کرده است.

بوی خاک مرطوب، خش‌خش برگ‌ها و نور لطیف صبحگاهی که روی زمین می‌تابد، همه گواه این حضورند. او هنوز با ماست. هر جا را که نگاه می‌کنم، جای خالی او را می‌بینم و دلتنگی نبودنش هر گوشه باغ را پر کرده است.

پیازهای نرگس هنوز شکوفه نداده‌اند، اما من منتظرم. روزی که گل دهند، شاید بوی تو دوباره در این باغ بپیچد.

۲۹ شهریور ۱۴۰۴