تنور گلی
یه گوشه از خونهی قدیمی مادر، خدا بیامرزم، هنوز بوی گذشته را میدهد. خونهای با باغچهای وسط حیاط، دیوارهای کاهگلی و ایوونی که عصرهای تابستون جای خنک و آرامبخش بود. اونجا یه «آشپزخونهی تنوری» داشتیم، جدا از آشپزخونهی اصلی؛ همونجایی که خانم گل، مادربزرگم، با پیراهن آبی آسمونی گلدارش، نان میپخت.
هیزمها از شاخههای خشک باغ جمع میشدند تا تنور روشن شود و بوی هیزم داغ، همراه با صدای «جیلیز ویلیز» چوبها، در حیاط میپیچید. سالها گذشت و نوبت به مامانم رسید تا این سنت را ادامه دهد. اما کمردرد اجازه نداد او هم مانند مادربزرگم تنور را روشن کند. تنور ماند و خاک خورد و گرمای نانهای قدیم کمکم از خانه رفت. با این حال، یادش هنوز زنده است.
هر بار که نگاهم به اون گوشه میافتد، یاد بچگیام میافتم؛ وقتی خانم گل خمیر نان را آماده میکرد و مادرم کمکش میکرد، من کنجکاو و کمی شیطون نزدیک میشدم. گاهی انگشتهایم به خمیر نزدیک میشد و مادرم با عصبانیت دستم را عقب میکشید: «مواظب باش! حواسمو پرت نکن!»
خمیر نرم و گرم به دست خانم گل میرسید و او با مهربانی همیشگی، آن را آرام داخل تنور میگذاشت. بوی هیزم و گرمای تنور لحظهای همه چیز را پر میکرد و دود ملایمی از دهانهی تنور به هوا بلند میشد.
پس از چند دقیقه، نان پخته میشد و صدای کوتاه «پوک» نان تازه، خندهی آرام مادرم و نفسهای کوچک من، آن لحظه را تبدیل به خاطرهای جاودانه میکرد.
این تصویر برای من فقط یه خاطره نیست؛ یک تکه از زندگی است که دیگر تکرار نمیشود. حالا که مادر بزرگ و مامانم کنارم نیستند، وقتی خودم در آشپزخانه با فر برقی مشغول پختن نان میشوم، تکتک لحظات گذشته زنده میشوند و دلم برای آن روزهای پرمهربانی تنگ میشود.
روحشان شاد 🕊
۳۰ شهریور ۱۴۰۴