نقاشی و شعر
نیمهشبِ هفدهمِ آبانِ ۱۴۰۴ است.
خانه در سکوت فرو رفته، و تنها صدای نفسهایم میان اشک و دلتنگی میپیچد.
میان وسایلِ دخترم، برگهای تاخورده پیدا کردم؛
با خطی کودکانه و شعری ساده، پر از مهر برای مادربزرگی که دیگر نیست تا دست نوهاش را بگیرد.
هنوز هر روز همان آهنگ را گوش میکنم...
هر نتش بوی تنهایی میدهد، بوی خانهی خالی.
و حالا دخترم، بیآنکه بداند، دلتنگیام را دوباره شعلهور کرده
و احساسش را در نقاشیاش به تصویر کشیده است.
نقاشیاش ساده و خام است،
اما عمقش از هر واژهای که میشناختم بیشتر است.
مادر رفته، اما نوهاش هنوز با دلش صدایش میکند.
در خطوط سیاه و قلبِ سرخش، حضور او را دیدم —
نوری که خاموش نمیشود.
این برگه فقط یک نقاشی نیست؛
نشانهی پیوندیست که مرگ هم نتوانسته میانمان فاصله بیندازد.
برای مادرم... که هنوز در صدای نفسهایم زنده است،
و برای دخترم... که یادم میدهد عشق، حتی وقتی کسی نیست، هنوز زنده میماند.