ماه هفتم نبودت، مامان
ماه هفتم نبودت، مامان…
هفت ماه گذشته و هنوز نبودنت قلبم را میلرزاند.
دلتنگیام هر روز شکل تازهای به خود میگیرد، زخمی که هنوز خوب نشده.
هر عکس تو در گوشی، هر صدای آشنا،
هر بوی قورمهسبزی و چای تازهدم با گل محمدی و هل…
همهی اینها خانه را پر از حضورت میکند و خاطراتت را دوباره زنده میکند.
انگار هنوز کنارم هستی، با همان لبخند آرام و مهربانت،
در گوشهای از خانه که همیشه جای تو بود.
به یاد روزها و شبهایی میافتم که کنار تو بودم.
تلاش میکردم لبخندت بازگردد، قلبت پر از امید شود.
خستگیهایم را پنهان میکردم، غصههایم را نمیگفتم…
فقط میخواستم آرام باشی، مامان.
و درست وقتی دوباره چشمهایمان پر از امید شد،
چشمانت را بستی و رفتی…
همانجا، جلوی چشمهایم.
نفسم بند آمده بود، چشمانم باز مانده بود اما هیچچیز را نمیفهمیدم. پاهایم توان ایستادن نداشتند.
گاهی از خدا گله میکنم…
چرا صدای دعایم را نشنید؟
چرا نفست بازنگشت؟
چرا مرا یکباره تنها گذاشتی؟
تو تمام دنیای من بودی،
تکیهگاه و پناه من،
و حالا بیتو، هر چیز در این دنیا غریبه است.
هر شب برای آرامش روحت قرآن میخوانم
و حس میکنم که هنوز کنارم هستی، درست مثل همیشه.
خاطراتت تنها پناهم هستند.
درد هنوز هست، فقط شکلش تغییر کرده.
اما با یاد و عشقی که از تو دارم، با همان دلی که به من سپردی، ادامه میدهم…
دلتنگم، مامان…
خیلی…
۱۹ آبان ۱۴۰۴
#یادداشتهای_مامان_دوقلوها