شیرینی کشمشی
شب سردی بود. از پنجره آشپزخانه، برفها را میدیدم که آرامآرام آب میشوند؛ بیصدا و بیادعا، انگار زمستان کمی عقبنشینی کرده باشد.
از سر دلتنگی، آستینها را بالا زدم و تصمیم گرفتم شیرینی کشمشی بپزم. شاید برای اینکه دستهایم مشغول شوند و ذهنم کمتر به جای خالی مادرم فکر کند – جایی که هنوز در هر گوشه خانه حس میشود.
دوقلوها زودتر از من فهمیدند که ماجراجویی شروع شده. با چشمهای براق و کنجکاوشان دورم چرخیدند و اصرار کردند کمک کنند. یکی آرد را بیمحابا روی کانتر ریخت، طوری که انگار برف اینبار داخل خانه باریده – منظرهای زمستانی کوچک روی کانتر سفیدپوش.
دیگری کشمشها را میشمرد و پیش از پایان شمارش، یکی را در دهان میگذاشت، در حالی که میخندید و میگفت: «اینا خودشون شیرینن، مامان!»
دستهای کوچکشان چسبناک از خمیر شد و لبهایشان پر از خندههای بیریا.
آشپزخانه کمکم از نظم افتاد: کانتر پر از لکههای آرد، کف زمین نقاشیشده با ردپاهای کوچک، قاشقها و کاسهها پخشوپلا. حتی اسباببازیها از اتاق بچهها مهاجرت کردند، انگار به جشن دعوت شده باشند.
صدای خندههایشان مثل موسیقی، لحظه ایی غمم را کنار زد. همسرم چای تازهدم آورد و کنارم ایستاد. بخار لیوانها بالا میرفت و بوی چای سیاه با عطر وانیل و کشمش درهم آمیخت، خانه را پر از گرمایی آشنا کرد.
لبخند زد و گفت: «میدونی، اگه آمادهش رو از بیرون میگرفتی، هم ارزونتر بود، هم اینهمه شلوغی نبود.»
لبخند زدم و پاسخ دادم: «میدونم... اما هیچ مغازهای شوق بچهها رو نمیفروشه. هیچ ویترینی خندههای واقعیشون رو نداره. جای خالی مادرم وقتی جلوی چشممه، دیوونم میکنه.»
فر را روشن کردم و خانه ناگهان جان گرفت. بوی خمیر پفکرده همهجا پیچید، مثل پتوئی از گرما که همه چیز را دربر میگیرد. عطر شیرینی و چای، هوا را شیرین و آرام کرد.
برای لحظهای، دلم به گذشته رفت؛ به روزهایی که مادرم بود و با حضورش، حتی در سکوت، خانه را زنده و گرم نگه میداشت. یک لمس کوچک از دستهایش، یک عطر آشنا، یک خنده... همه اینها هنوز در خاطرم زندهاند. خانه را پر میکنند، حتی در این شب سرد زمستانی.
وقتی شیرینیها طلایی شدند و از فر بیرون آمدند، دوقلوها با چشمهای برقزن جلو دویدند. هر بار که نزدیک میشدند، آرام میگفتم: «صبر کنید، باید سرد بشن، وگرنه پودر میشن.»
آنها با همان خندههای از ته دل نگاهم میکردند. انگار بدانند این لحظه برای من چقدر ارزشمند است.
در آن لحظه، بوی شیرینی، صدای خندههای بازیگوش بچهها و جای خالی که در دلم موج میزد، با هم خانه را پر کردند. خانهای که با همه کمبودها، هنوز نفس میکشد و زندگی میکند.
میدانم که همین لحظههای کوچک و شادیهای ساده، راز زنده ماندناند.
پختن شیرینی در آشپزخانهای بههمریخته، با بوی چای که هوا را گرم میکند، ادامه زندگی را ممکن میسازد.
با همه دلتنگیها، خانه و قلبم هنوز پر از زندگی است.
#یادداشتهای_مامان_دوقلوها