خرما
تمام سال منتظر همان نخل بود.
هر بار که به باغ میآمد، نخستین کاری که میکرد، سر زدن به آن بود.
نخل که به بار نشست، ذوق کرد و گفت:
«امسال خرماش را خودم میخورم.»
اما خرماها هنوز نرسیده بودند که مادرم رفت.
و نچشید
من اما از همان روزها عکس گرفتم
بیآنکه بدانم دارم آخرین فصلِ با او بودن را ثبت میکنم.
نخل ماند.
بیاو قد کشید.
سبزها قرمز شدند، بعد سیاه.
میوهها رسیدند
بیآنکه چشم مادرم دوباره به باغ بازگردد.
قدری از خرماهای نارس را در فریزر گذاشتم.
میدانم اگر بیرونشان بیاورم
بهسرعت میرسند،
سیاه میشوند
آمادهی خوردن.
اما من نهایتاً یکیشان را خواهم چشید.
دلم نمیخواهد تمام شوند.
دوست دارم همینطور
نگهداشتهشده باقی بمانند.
چون تا وقتی در فریزرند
زمان بر آنها تسلط ندارد.
اینها دیگر فقط خرما نیستند.
آخرین دسترنج مادرماند
با امید کاشت،
با انتظار نگاه کرد…
و پایانش را ندید.
مادرم…
دستهایش زندگی میساختند.
۸ دی ۱۴۰۴
#یادداشتهای_مامان_دوقلوها