اوایل، خانه برایم زندان بود.

نه به‌خاطر دیوارها؛ به‌خاطر سکوتی که بی‌اجازه می‌آمد و می‌نشست وسط دلم.

تنهایی مثل وزنه‌ای سنگین روی شانه‌هایم می‌افتاد و نام مادر را آرام زمزمه می‌کرد؛ همان نامی که همیشه پناه بود.

همه می‌گفتند:

«برو بیرون، مشغول شو، فراموش می‌کنی.»

اما من نرفتم.

ماندم در سکوت خانه؛ جایی که هیچ‌چیز حواسم را پرت نمی‌کرد،

و کوچک‌ترین خاطره‌ها — یک فنجان چای نیمه‌خورده، یک لبخند ساده‌ی صبحگاهی — ناگهان قلبم را می‌فشردند، بی‌هشدار، بی‌رحم.

نبود مادر سایه‌ای بود که روی همه‌چیز افتاده بود:

صداها، نور، نفس کشیدن.

آن‌قدر سنگین که گاهی نفس کشیدن هم دشوار می‌شد.

درد تازه و شوکه‌کننده بود.

گاهی بی‌اختیار صدایش می‌زدم:

«مامان، بیا صبحانه.»

و درست همان لحظه یادم می‌افتاد که نیست.

اشک‌ها، بی‌صدا، روی گونه‌هایم می‌لغزیدند،

و دل خانه پر می‌شد از خلأیی بزرگ.

حالا می‌دانم که نیست، و فقط در دلم غصه می‌خورم، هر صبح، با اشک،

سر سفره‌ی صبحانه، همان‌جایی که همیشه چایش را می‌ریخت،

لقمه‌ای اضافه می‌گذاشت و با مهربانی همیشگی می‌گفت:

«بخور… جون داشته باشی.»

این جای خالی حالا از هر کلمه‌ای بلندتر فریاد می‌زند.

زندگی با همه‌ی اجبارهای بی‌رحمش مرا جلو می‌برد،

اما شب‌ها، دل‌خوشی من خواب‌هایی است که می‌بینم:

دست‌های مادر که هنوز گرمایش را حس می‌کنم،

خواب‌هایی که صبح نبودنش را واقعی‌تر می‌کنند.

روزها هنوز سخت‌تر از دیروز می‌گذرند.

هنوز گریه می‌کنم، در خلوت،

و هنوز به دو دوست صمیمی زنگ می‌زنم و حرف می‌زنم.

بودنشان اجازه می‌دهد فرو نریزم،

اما باز همین سکوت خانه، همین تنهایی، مرا برمی‌گرداند به خودم.

یاد گرفته‌ام با درد زندگی کنم؛

نه با آن بجنگم، نه از آن فرار کنم.

دلتنگی مادر، این جای خالی عظیم، مرا واداشته روبه‌روی خودم بایستم،

روبروی اشک‌هایی که شب‌ها می‌ریزند

و یادهایی که زخم می‌زنند.

اما هنوز نور می‌پراکنند، مثل ستاره‌هایی در شب.

حالا خانه جایی است برای نشستن با خودم،

برای گوش دادن به قلبم،

برای پذیرفتن این خالی بی‌پایان که بخشی از من شده.

می‌شود در میان یادها زندگی کرد،

با همان عشقی که او به من آموخت.

تنهایی دیگر ترسناک نیست.

این سکوت، این جای خالی، معلم من شده‌اند.

آرام‌آرام یاد می‌گیرم با نبودنش زندگی کنم،

با یادش بخندم، با یادش گریه کنم،

و هنوز عشق بورزم.

هر گوشه‌ی خانه قصه‌ای از اوست؛

قصه‌ای که همدمم شده، چراغ راهم شده،

و این مسیر، حالا با یاد مادر، زندگی می‌شود.

#یادداشتهای_مامان_دوقلوها