برای پسرم نیما
نیمای من،
امروز روز توست و دلم میخواست چند کلمه از قلبم برایت بنویسم…
جای بعضی پشتگرمیها در زندگیام خالی بود…
تا تو آمدی، نیمای من، و زندگیام با حضورت روشن شد.
تو با آمدنت شادی آوردی، آرامش آوردی،
و حسی از امنیت که همیشه در دل آرزو میکردم.
بیآنکه بخواهی، بیآنکه بدانی،
نقشی را گرفتی که همیشه خالی بود.
در همین دو ماه گذشته،
حرفها و کارهایی از تو دیدم
که شاید برای دیگران کوچک باشد،
اما برای من،
جوانهی کوچکی از امید بود
که در دلم رشد کرد.
تو به من نشان دادی داشتن یک حامی در زندگی
چه آرامشی میآورد؛
چه دل را قرص میکند
وقتی بدانی، حتی با سن کمش،
کسی کنارت ایستاده است.
امنیتی که از تو گرفتم،
آرام بود، بیادعا و عمیق؛
نه از جنس سر و صدا،
که از جنس حضور و اعتماد.
نیمای من،
تو بهترین و باارزشترین دارایی من در این دنیا هستی
هر روز که میگذرد
مطمئنتر میشوم
که تو تکیهگاه امن قلبم هستی.
خوشحالم که خدا تو را به من داد.
خوشحالم که در مسیر زندگیام،
تو شدی دلیل مکث،
دلیل لبخند،
و گاهی دلیل یک نفس عمیق.
مامان تا ابد عاشق توست.
و این تنها یک احساس نیست؛
این یک تصمیم است.
تا جایی که بتوانم،
برای رشد و پیشرفتت،
با تمام وجود کنارت خواهم بود—
نه جلوتر، نه عقبتر؛
کنارت.
شاید امروز فقط این متن را بخوانی،
اما روزی خواهد آمد که معنایش را بفهمی؛
روزی که بدانی
گاهی یک مادر،
در دل پسرش،
امنترین جای دنیا را پیدا میکند.
۱۰ دی ۱۴۰۴
#یادداشتهای_مامان_دوقلوها