نرگس
شهریور که به خانهٔ مادر خدابیامرزم رفتم، چند پیاز نرگس از باغچه بیرون کشیدم و در باغچهٔ کوچک کنار مزارش کاشتم.
مادرم همیشه گل نرگس را دوست داشت. برای من، این کار فقط کاشتن نبود؛ بازگشت به روزهایی بود که زندگی سادهتر و آرامتر میگذشت، روزهایی که مادر هنوز بود و عطر نرگس خانه را پر میکرد.
میدانستم در این خاک و هوای سرد نرگسها دوام زیادی ندارند. سبز میشدند و غنچه میدادند. اما با اولین سرما، غنچهها یخ میزد و میافتاد.
صبح که از خواب برخاستم، همهچیز سفیدپوش شده بود. به پیشنهاد دوقلوها راهی مزار شدیم. آنجا من در حالوهوای دیگریام؛ کمتر سخت میگیرم، بچهها آزادترند و این را خوب فهمیدهاند.
فضای قبرستان مثل دشت دلباز بود برف همهجا را سفید کرده بود و سکوت و زیبایی حاکم بود.
چند روز پیش که آمده بودیم
نرگسها هنوز غنچه بودند. حالا شکفته بودند؛ بعضی یخزده و شکننده، اما غنچههای تازه از دل برگها سر میزدند.
یکیشان سالم مانده بود؛ برگهایش هنوز سرد و نمناک از شب گذشته، اما گلبرگهایش سفید و تازه.
آوردیمش خانه، در گلدانی کوچک روی تراس. یک هفته خانه با عطر نرگس نفس میکشید؛ آن بوی شیرین و آشنا که انگار از سالها پیش میآمد.
عطر نرگس مرا به روزهای ساده و آرامی برد، روزهایی که مادرم هنوز بود.
#یادداشتهای_مامان_دوقلوها