بهارِ من نیست

بهار زود آمده است،

حوالی بیست‌ودوم بهمن.

درخت‌های بادام شکوفه زده‌اند،

اما این بهار، دیگر فصل من نیست.

هر شکوفه، زخم نبودن مادرم را تازه می‌کند؛

یادِ روزهایی که با خنده‌هایش

خانه را روشن می‌کرد،

یادِ فصلی که عزیزترینم را از من گرفت،

و جای خالی‌اش

هیچ‌گاه پر نخواهد شد.

برای خیلی‌ها، بهار آغاز است؛

شروعی نو، امیدی تازه.

اما برای من

تنها بازگشت است

به همان نقطه،

جایی که نبودنش آغاز شد

و هیچ بهاری

آن را جبران نخواهد کرد.

دیگر نمی‌توانم بهار را دوست بدارم.

بهار آمده،

اما بهارِ من نیست؛

فصلی است که در سکوت

به آن می‌نگرم

و با خود می‌گویم:

هنوز هستم،

هنوز حس می‌کنم،

اما دل بستن

دیگر برایم ممکن نیست