خانه مادرم
این خانه پر از سکوت و دلتنگی است، اما سکوتش حضور دارد؛ یادآور زندگی، یادآور او.
هر بار که پا به خانهٔ کودکی میگذارم، زمان مکث میکند. تکهای از قلبم دوباره زنده میشود؛ مثل روزهایی که در حیاط میدویدم و خندههایم در فضا میپیچید.
در باغچه، درخت انار هنوز سبز ایستاده است و بادامی که خودش کاشته بود. یادگاری زنده از او در این خانه. باد میان شاخهها میگذرد و صدایش را با خود میآورد؛ زمزمهای آرام و آشنا. مادری که با سکوت و صبوری زیست، و آرامش نگاهش هنوز اینجاست؛ با من.
نور خورشید با خاطرهها بازی میکند. لبخندش هنوز پشت شیشه مانده است.
گلهای حیاط، با گذشت همهٔ فصلها، بوی او را نگه داشتهاند؛ عطری که هیچچیز جای آن را نمیگیرد.
خانهٔ خودم اما فقط یک جمله تکرار میکند: او نیست.
هیچ دیوار و هیچ گوشهای آن آرامش را ندارد. نبودنش میسوزاند، اما خاطرهها سایهاش را زنده نگه میدارند؛ مثل سایهٔ درخت انار که هر بهار دوباره گل میدهد.
اینجا آرامش تلخی دارم. انگار فقط رفته باشد خانهٔ همسایه، یا برای خرید نان، یا بستن پنجرهای که باد باز کرده. هر لحظه ممکن است صدای کلید در قفل بپیچد. صدای آشنای «من اومدم».
و من، بیتعجب، بلند شوم و بگویم:
چای دم کنم؟
خانهٔ او از هر جای دنیا گرمتر است.
چون هنوز منتظرش هستم.
و این انتظار، تنها چیزیست که از او با من مانده.
۶ اسفند ۱۴۰۴
#یادداشتهای_مامان_دوقلوها